English - پښتو

«آیا میان آن همه اتفاق من از سراتفاق زنده‌ام هنوز»

سعید حقیقی، خبرنگار

۸ جدی ۱۳۹۳

همیشه در میان کتاب‌های که خوانده‌ام، دو کتاب بیشتر از دیگر کتاب‌ها مرا به اندیشه واداشته است. یکی از این کتاب‌ها «روان درمانی اگزیستانسیال» نوشته اروین یالوم است و دیگری «پرسش‌های زندگی» از فرناندو سو‌تر. گاهی می‌اندیشم که چه ویژگی‌های در این دو کتاب بوده که این قدر مرا به تامل و درنگ وادار کرده است.

شاید فکر می‌کردم دلیل این تامل نوع این کتاب هاست که در حوزه روان‌شناسی نوشته شده‌اند. اما حالا پس از شنیدن مرگ زبیر حاتمی تصویربردار تلویزیون میترا به گونه‌ای پاسخ این سوالم را به روشنی بیشتری پیدا می‌کنم. این دو کتاب با فصلی به نام مرگ آغاز می‌شوند. مرگ‌‌ همان «بیم ساده آشنا» که از همه چیز برای ما نزدیک تراست و از همه چیز دور‌تر. فرناندو سو‌تر در آغاز کتاب خود در فصل «بهتراست از مرگ آغاز کنیم» می‌نویسد که از چهارسالگی متوجه مرگ در زندگی‌اش شده است.

به نظر نویسنده تا زمانی که رابطه خود با مرگ را نسنجیم چگونه زیستن را نخواهیم آموخت.‌‌ همان آموزه معروف سقراطی که «زندگی نسنجیده ارزش زیستن ندارد». مرگ ما را وادار می‌کند که به زندگی نگاه عمیق‌تر داشته باشیم. عرفای اسلامی نیز همواره می‌گفتند: موتو قبل ان تموتو یعنی «بمیرید پیش از آنکه می‌رانده شوید». در کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال، دکتر یالوم با استفاده از بینش وجودگرایانه به سراغ این پرسش اساسی می‌رود که نوع مواجه انسان‌ها با مرگ چگونه است.

روان‌شناسی وجود گرا فلسفه و ادبیات را در اختیار می‌گیرد تا به این سوال اصلی زندگی پاسخ دهد. رویکرد وجودی، مساله‌ای متعلق به وجود است که هر انسانی از زمان تولد آن را به همراه دارد. عظیم‌ترین بخش این مساله، آگاهی هر وجود از مرگ و نابودی خود است. این امر در تمام دنیا یکسان بوده و انسان‌ها با نوع تربیت سعی در ایجاد مسکن‌هایی برای جلوگیری از مواجهه با چنین مسایل وجودی داشته‌اند.

کار اصلی روان درمانی وجودی نیز برداشتن همین مسکن‌ها است. روان درمانگرهای وجودی رنج را از بین نمی‌برند، بل که راه سازگاری با این رنج و شفایی برای التیام زخم‌ها را به درمانجو نشان می‌دهند که در واقع‌‌ همان ارتباط یعنی هدف اصلی یالوم است.

روزی که حادثه انتحاری در مرکز فرهنگی فرانسه رخ داد که منجر به زخمی شدن شماری از اهالی رسانه‌ها شد، قرار بود من نیز در این نمایش حضور داشته باشم. کارگردان نمایش» تپش قلب؛ خاموشی پس از انفجار «که از دوستان نزدیکم است با توجه به علاقه‌ام به تیا‌تر و نمایش‌های تیاتری مرا تشویق کرد که برای دیدن نمایش به مرکز فرهنگی فرانسه بروم. آن روز پنجشنبه بود. کمی سرم شلوغ. باید چند کار را انجام می‌دادم و چند نوشته را به پایان می‌بردم. دقیقه‌ها به سرعت می‌گذشتند، بدون آنکه من متوجه گذشت زمان باشم. ساعت نزدیک پنج پس از چاشت بود که یکی از همکاران گفت در مرکز فرهنگی فرانسه انفجاری رخ داده است. پرسیدم از کجا خبر شدی؟ گفت: همین لحظه در فیسبوک گذاشته‌اند. گفتم: خبرهای فیسبوک را زیاد جدی نگیر هرکس هرچه دلش خواست می‌نویسد.

به دنبال آن تلویزیون را روشن کردم. چند کانال را گشتم تا در یکی از کانال‌ها با خبر فوری برخوردم. نه این بار خبر واقعی بود. سکوت پس از انفجار به واقعیت پیوسته بود. تپش قلبم که در چنین لحظاتی بیشتر می‌شود، دوباره بالا گرفت. صدای قلبم را می‌شنیدم. ذهنم به سوی چند نام آشنا کشیده شد که گمان می‌بردم در این نمایش حضور دارند. به سرعت به یکی دو نفر زنگ زدم. بلاخره یکی از دوستانم در میان گریه به من اطلاع داد که شماری از اهالی رسانه‌ها در حادثه زخمی شده‌اند. او وضعیت یکی را وخیم خواند. نامش را پرسیدم گفت زبیر تصویر بردار تلویزیون می‌ترا. نخست هر چند به ذهنم فشار وارد کردم چهره زبیر را نیافتم. با چند چهره دیگر مخلوط می‌شد. نمی‌توانستم مخلوطی از چهره‌ها را به درستی تشخیص دهم. بعدا که حادثه دیدگان را به بیمارستان» ایمریجسنی «منتقل کردند در مورد زبیر بیشتر پرسیدم. سرانجام ذهنم تصویری از او را پیدا کرد. نخست موهای پرپشت و براقش در ذهنم شکل گرفت، بعد چشم‌های سیاه و نافذش و بعد تمام صورت مهربان و لبخندش. برایش می‌گفتم چرا همیشه می‌خندی؟ با‌‌ همان خنده می‌گفت» خنده‌ام زیباست. «زبیر حاتمی تصویر بردار تلویزیون میترا پس از ده روز که با مرگ دست و پنجه نرم کرد سرانجام شب ۲۹ قوس یک شب مانده به شب یلدا زندگی را به سود مرگ ترک گفت.

نمی‌دانم چه رویاهای داشت. نمی‌دانم که در ۲۳ سالگی به چه چیزهای می‌اندیشید. نمی‌دانم چه عشقی را در سینه پنهان کرده بود. یک روز پیش از مرگش وقتی به دیدار مادرش رفتم. می‌گفت زبیر حتما جور می‌شود. از درد سینه و رماتیسم رنج می‌برد اما داغی را که در دل داشت به آهستگی می‌گریست. من از اشک مادران می‌ترسم. ذهنم رفت به ده سال پیش در هرات وقتی با می‌روس صادق وزیر پیشین هوانوردی و پسر ارشد اسماعیل خان از فرماندهان معروف در یک مو‌تر نشسته بودم. صدای رگبار بلند شد. همه چیز تیره و تار شد. می‌رویس را دیدم که از در جلویی بیرون پرید. منم خود را به بیرون انداختم. خیابان را دود گرفته بود، همه چیز درهم و برهم بود. کسی دیده نمی‌شد. من آهسته صدا کردم ‌میویس. صدایش را نشنیدم. یک ساعت بعد خبر شدم که می‌رویس در آن حادثه کشته شد. زندگی چقدر با مرگ نزدیک است. آیا من به دلیل تصادف نمرده‌ام؟ نمی‌دانم؟ دیگر مغزم به خوبی یاری نمی‌دهد. تصمیم می‌گیرم حتما یک بار دیگر دو کتاب عزیز خود را دوباره بخوانم. شاید این بار چیز‌های بیشتری در مورد زندگی فهمیدم. با خود این شعر سید علی صالحی را که خیلی دوست دارم زمزمه می‌کنم» آیا میان آن همه اتفاق من از سر اتفاق زنده‌ام هنوز «.

ما را دنبال کنید