English - پښتو

روایت یک زوج خبرنگار افغان از سفر دردناک شان به یونان

۱۴ قوس ۱۳۹۴

قونیه، ترکیه: شاید سه سال پیش، سیاره را در یکی از روز‌های زمستان در مزارشریف دیدم; آنوقت ضمن دانشجویی در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه بلخ با واحد سیاسی تلویزیون آرزو کار می‌کردم و سیاره نیز گزارشگر بی‌بی سی در مزارشریف بود. هرچند یکسال دیگر به اتمام سبق‌های کارشانسی‌ام باقی مانده بود اما قسمت همین; من و سیاره با هم برای یک زندگی محبت آمیز عقد کردیم; پس از اتمام دانشگاه به کابل برگشتم و کار را به عنوان گوینده برنامه‌های سیاسی تلویزیون آریانانیوز آغاز کردم. پس از مدتی من و سیاره عروسی کردیم و خیلی زندگی عاشقانه داشتیم من و سیاره در تلاش این شدیم تا هردویمان با حکومت کار کنیم اما یکسال کوشش ما به دلیل کشمکش‌های سیاسی افغانستان بی‌نتیجه ماند و من با استوار‌تر از هر روز برای خانمم بازو می‌شدم و برای اینکه به کار نمی‌توانست برود بهانه سر می‌دادم تا اینکه یک روز خبر حامله بودن سیاره را از داک‌تر شنیدم; برای ابراز خرسندی ما در‌‌ همان لحظه واژه‌ها کم می‌آرند. پس از نه ماه پسرم محمد سومر رحمانی به دنیا آمد. بنابر مشکل‌های که در افغانستان داشتیم با سیاره تصمیم گرفتیم که تا چند مدت مجبورن خاک خود را ترک بگوییم. خوب به هر روی مو‌تر و همه لوازم خانه خود را به فروش رساندم برای اینکه هردوی ما ماستری بخوانیم آمدیم به ترکیه و زندگی را از صفر آغاز کردیم. پس از پرداخت کرایه هواپیما و مصارف راه نزد من دو هزار دالر باقی مانده بود که پانزده صد آن را برای کرایه خانه، مصارف بیمه صحی و اقامه خرج کردم با آنهم کوشش کردم با قوت‌تر از پیش زندگی خود را بسازم; سیاره براینکه پسر ما شیرخوار بود از دانشگاه یک سمس‌تر رخصت گرفت و من زبان تورکی می‌خواندم. چهار ماه با مشقت گذشت و شرایط اقتصادی که بالای من و سیاره آمد خود ما می‌دانیم و بس. در این مدت دوستان ما که از راه‌های قاچاق بحری به اروپا رفته بودند در هر تماسشان برای من می‌گفتند توکل بخدا بیا حداقل از آن زندگی با مشقت دور می‌شوی; همزمان با این یکی از قاچاقبران که شاید از خوش زبان‌ترین قاچاقچی‌های دنیا بود و بسیاری از دوستان ما را به اروپا فرستاده بود با من تماس گرفت و روایت عجیبی از راه قاچاق نمود بلاخره حتی من که شاید مانع ده‌ها انسان شده‌ام که از راه قاچاق به اروپا نروند تصمیم گرفتم همین راه را انتخاب کنم; خانمم می‌گفت از سومر می‌ترسم و هر لحظه همین حرف را تکرار می‌کرد بلاخره هر تماسی که با قاچاقبر داشتم را به بلندگوی می‌گذاشتم تا خانمم نیز بشنود و از اینکه قاچاقبر گفت «کار ما با کشتی‌های بزرگ است و ما الی دوازده دقیقه به یونان می‌رسانیم» باور کردیم و خانمم تمام طلا‌های خود را به من داد تا به فروش برسانم و پول قاچاقبر را آماده کنم; چنین کردم ولی ما تا‌‌ همان لحظه هم قرار نگذاشته بودیم; به خانمم گفتم بیا به استانبول می‌رویم اگر فرصت خوب بود به این راه می‌رویم و اگر نه بر می‌گردیم و با این وضعیت زندگی می‌کنیم. قرآن شریفی که در خانه بود گرفتم دو رکعت نماز خواندم و پس از آن راهی استانبول شدیم; در مسیر راه خانمم می‌گفت نمی‌رویم اما من گفتم درست است اگر وضعیت خوب نبود بر می‌گردیم. به استانبول که رسیدیم دیدم بازار قاچاقبر خیلی گرم بود از همه کشور‌ها به خصوص از ایران زیاد مشتری داشت ولی با آنهم از شرین زبانی‌هایش کم نمی‌شد، چهار روز در استانبول بودیم و هنوز هم قرارمان نبود که از راه بحر برویم در این مدت انسان‌ها دیگر با قایق‌های بادی می‌رفتند و می‌رسیدند ولی من جرات نکردم یکهزار دالر بدهم و با قایق بادی از آب بگذرم پس از آن قاچاقبر برایم گفت تو می‌توانی با کشتی بروی ولی نرخ بلند است; ما از مردم دوهزار و پنجصد دالر می‌گیریم ولی به خودت مراعات می‌کنم. بلاخره از اینکه قاچاقبر به باور خودش خیلی به ما احترام داشت کرایه ما را دوهزار دالر گفت و ما هم تصمیم گرفتم با کشتی تیزپر برویم. ساعت نه شب از استانبول حرکت کردیم جز از ما سه مو‌تر مینی بوس دیگر هم بود و نظر به سیستم قاچاق سوق داده می‌شدیم پس از چند ساعت در وسط راه مو‌تر حامل ما تصادم کرد ولی خساره زیاد در پی نداشت، به راه خود ادامه دادیم، شاید ساعت سه یا چهار شب به جنگل «چناک کله» رسیدیم هوا خیلی سرد و باران وحشتناک همهٔ جنگل را فرا گرفته بود; نزدیک به چهل دقیقه پیاده راه کردیم; سومر خیلی چیغ می‌زد که در گذشته ما شاهد اینچنین چیغ‌هایش نبودیم ولی من و مادرش تلاش می‌کردیم آرام شود; سیاره زبان خود را به سومر داد که آرام شود اما نمی‌شد بلاخره من آیفون خانمم را گرفتم و کارتون یکه سومر آنرا خیلی دوست داشت گذاشتم; سومر آرام شد و شیر مادر خود را می‌نوشید، ما زیر یک درخت زیتون نشستیم و همه به نقطه دیگر جنگل رفتند، ما برای اینکه باران خیسمان نکند یک کلبه پلاستیکی ساختیم. صبح شد با تیمم نماز کردم چند لحظه بعد یک قاچاقبر آمد و ما را با بیست دقیقه پیاده رویی به نقطه برد که به کشتی بالا شویم.‌‌ همان روز تا ساعت پنج شام برای اینکه پولیس ترکیه گزمه داشت به آب داخل نشدیم. یک روز در جنگل خیلی با مشقت گذشت، قاچاقبر‌های مرز همه یشان تفنگچه داشتند; چند بچه جوان را دم دیده‌های ما لت و کوب کردند. گفتند بروید کشتی(قایق)‌‌هایتان را بیاورید بچه همه رفتند و کشتی‌ها را سر شانه‌های خود آوردند; کشتی‌ها خیلی سنگین بود و چهار ساعت در برگرفت که کشتی‌ها برسند; در اخیر خودم هم برای انتقال کشتی‌ها کمک کردم. در جنگل آب نبود و نان همچنان; خانمم هم گرسنه بود و هم تشنه خیلی با مشکل یک بوتل آب پیدا کردم که شاید بیش از ده سی سی آب نداشت به خانمم آوردم خلاصه نیم شب و یک روز در جنگل خیلی با سختی گذشت، شام‌‌ همان روز یک کشتی آماده شد; کشتی که ما به گفته شده بود وجود نداشت و قایق پلاستیکی آوردند تا ما را انتقال بدهند. نزده نفر به شمول شش طفل سوار قایق شدیم; قایقمان در حرکت بود; من قرآن مجید دست داشته خود را باز کردم و با صدای گریان قرائت را شروع کردم هوا خیلی تاریک شد خط‌های قرآن کریم برایم معلوم نمی‌شد قرآن را بستم و سوره‌های پاره سی‌ام را از یاد قرائت می‌کردم، خانمم هم ایت الکرسی شریف را بار بار قرائت می‌کرد شاید پانزده دقیقه در آب بودیم. نیم راه را آمده بودیم که متوجه شدیم به قایق ما آب داخل شده; همهٔ ما وارخطا شدیم، کسی از مسافرین با بوت خود اب را بیرون می‌انداخت، موج آب خیلی بلند بود، موتور قایق ما خاموش شد و کاپیتان کشتی ما که از جمله مسافرین بود از جای خود بلند شد و با قوت تار موتور را کش کرد این‌‌ همان لحظهٔ بود که قایق ما روی آب ملاق زد و چپه شد; سومر در بغلم با گانگرو (آغوشی) بسته بود از خواب بیدار شد و چیغ زد، خانمم می‌گوید «چند لحظه زیر آب رفتم» پس از آن خانمم بلند صدا می‌زد قیس جان! سومر جان! من صدا زدم سیاره جان ما اینجا هستیم بیا; به هم رسیدیم. همه چیغ می‌زدند و یک خانواده دیگر با چهار طفل خود بود سه طفلش زیر قایق جان داد و دختر بزرگش را خودم از زیر قایق کشیدم که نجات یافت; همه چیغ می‌زدند و صدای گریه و ناله برای خدا سر می‌دادند، موج آب همهٔ ما را از هم جدا کرد. صدای هیچکس را نمی‌شنیدیم هوا تاریک و سرد بود باران می‌بارید، رعد و برق خیلی وحشتناک بود و موج آب هم حدودن دو متر تخمین شده بود. سومر و سیاره نزد خودم بود و می‌گفتم ان شاالله نجات می‌یابیم. سومر خیلی چیغ زد ما و مادرش بیاد داریم که زیر گوشش ستاره‌ها جلا می‌دادند; از بیچارگی چیغ زدم دیدم در سه طرف آسمان الله نوشته شده است. طفلک نازم.... سه ساعت در دست‌های خودم جان داد خیلی مشکل جان داد، در این سه ساعت بیش از ده بار کلمه خاندم نفس‌اش نبرآمد گفتم خودم بکشمش تا راحت بمیره; دست خود ره به گلویش بردم اما نتوانستم خیلی مشکل بود و ما خیلی بیچاره. پسرم که مرد کلمه خاندم و خانمم گفت بیا زحمت نکش هیچ کس صدای ما را نمی‌شود، اینجا کسی نیست. کمر بند خود را کشیدم خانمم خود را با خود بستم تا جسد‌های ما را از یکجایی پیدا کنید، جلیقه نجات خانمم باز شده بود «هر لحظه می‌گفت خوابم گرفته بیا بخوابیم» پس از آن من نیز یک بند جلیقه نجات خود را باز کردم تا اینکه تا ابد استراحت کنیم. دیدم یک چراغ معلوم می‌شود که خیلی دور است; کشتی بود، چیغ زدم و کمک خواستم دیگر صدایم بلند نمی‌برامد خانمم را گفتم بلند صدا کن، نزد خدا زاری کردم و گفتم یک فرصت دیگر برای زندگی می‌خواهم; نمی‌دانم اما اصلن باورم نمی‌شود که ما از وسط بحر چطور نزدیک به ساحل ترکیه رسیدیم و کشتی ماهیگیر در وسط آب در‌‌ همان نیمه شب چی می‌کرد؟ این سوال‌ها تا هنوز حل ناشده است. کشتی ماهیگیر پس از سه و نیم الی چهار ساعت که ما در آب بودیم آمد و ما سوار کشتی شدیم. لباس‌های ما خیس بود; هردوی ما راه رفته نمی‌توانستیم، دیدم که وضعیت سیاره خوب نیست به کابین انتقالش دادم; لباس کشتیران در کابین بود، لباس‌های سیاره را عوض کردم، خودم هم لباس‌های خود را عوض کردم به سیاره چای دادم; سومر یادم آمد رفتم که دو نفر بالای سرش بود; سومر را گرفتم به کابین آوردم لباس‌هایش را کشیدم برای بار آخر پمپرس‌اش را تبدیل کردم که تشناب کرده بود; روی یک کمپل خواباندمش هر چه کردم بیدار نشد چیغ زدم و هر چه کردم چاره نیافتم، بیچاره وار دیدم که خانمم ضعف کرده نمی‌دانستم به کدامش برسم که کشتی‌های نجات، ما را تسلیم گرفت; تحت مراقبت جدی بودیم تا فردای‌‌ همان روز در بیمارستان بودیم وضعیت ما خوب نبود با آنهم به کمپ آیواجیک واقع در چناک کله انتقال ما دادند تا طی مراحل عدلی جسد سومر در آنجا بمانیم; نمی‌دانم اما شاید چهار روز در کمپ بودیم. دوست افغانی دیگر که با ما یکجا سوار قایق بود سه طفل خود را از دست داد که ۱۲، ۸ و ۲ ساله بودند. همه را یکجا به استانبول انتقال دادیم و به همکاری افغانهای مقیم استانبول دفنشان کردیم. اکنون وضعیت صحی ما خوب است فقط بدنم شاریدگی دارد و دیگر نگران خانمم استم. خداوند در حفظ خود داشته باشد ان شاالله. همهٔ دار و ندار ما با پاسپورت، نکاح خط، تذکره، اسناد تحصیلی و همهٔ تقدیر نامه‌های ما به کام آبهای شور رفت. بی‌سرنوشت و بی‌سر پا استیم. راستش این زندگی هیچ به خود نمی‌گیرد و هر لحظه به یاد بچه خود می‌افتیم. اگر ما نزد سومر خود رفتیم از همه‌تان پوزش می‌خواهم و به امید دیدار روز قیامت!!!

برگرفته از صفحه فیس بوک محمد قیس رحمانی

ما را دنبال کنید